پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۲

در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکرد

کی غم دل پیش او گفتم که غمخواری نکرد

کی به اوگفتم که بیمارم چو چشمت از غمت

کو به بالینم نشدحاضر پرستاری نکرد

کی به اوگفتم که از هجرت دلی دارم خراب

کو به تعمیرش به وصل خویش معماری نکرد

کی به گلزار دل خود راه داد او را کسی

کو نشدخود باغبان آنجا وگلکاری نکرد

کی به عمر از ما خطاکاران خطایی دید دوست

کونشد ستار عیب ما وغفاری نکرد

با کسی گر داوری می بود ما را در جهان

یاوری کی خواستیم از او که او یاری نکرد

با دلم کرد آنچه دلبر از لب شنگرف گون

با همه کینی که دارد چرخ زنگاری نکرد

بر دل من صد هزاران آفرین از کردگار

کانچه دید آزار صابر آمد وزاری نکرد

عطر زلفش آنچه با مغز بلند اقبال کرد

عنبر سارا نکرد ومشک تاتاری نکرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۴دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسد
  2. شمارهٔ ۱۴۵دلبری از زلفوخط وخال نباشد
  3. شمارهٔ ۱۴۶عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد
  4. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
  5. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  6. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  7. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  8. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.