پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد

که مشوش بود آنکس که درآتش باشد

بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوست

منزل اوست دلم خواست منقش باشد

شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل من

مات در پیش رخت آمده درکش باشد

مبتلا شد به بلا گر دل ما خوشحالیم

عاشق روی تو باید که بلاکش باشد

چشمت از راست کشد طره ات از چپ به میان

بر سر خته دلم این چه کشاکش باشد

ترسم از اینکه ببرند سر زلف تورا

بسکه در کشور شه رهزن وسرکش باشد

خواستم چاره درد دل خود را ز طبیب

گفت بوس از لب یار و می بی غش باشد

خویش راخودکشم و خوشدلم از کشتن خویش

دلت از قتل بلنداقبال ار خوش باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  2. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  3. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  4. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  5. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  6. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  7. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  8. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.