پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۵

تا به زلف تو دلم ملحق شد

این پریشانی از او مشتق شد

تومگر روی به مه بنمودی

که مه از نورجمالت شق شد

بت ما رفت به بتخانه مگر

که چنین بتکده بی رونق شد

دود آه دل ما شد به فلک

که چنین روی فلک ازرق شد

آنکه با عشق تواش نیست سری

درهمان روز ازل احمق شد

درمیان حق وباطل چه کند

آنکه جاهل به حد مرفق شد

ما نگیریم قرار اندر نار

زآنکه ما را دل وجان زیبق شد

کسی از عشق بلند اقبال است

که شب وروز دلش با حق شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  2. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  3. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
  4. شمارهٔ ۱۶۰خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
  5. شمارهٔ ۱۶۱چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
  6. شمارهٔ ۱۶۲به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
  7. شمارهٔ ۱۶۳دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
  8. شمارهٔ ۱۶۴نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.