پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

امروز عمر هم به فراق توشام شد

درانتظار زندگی ما حرام شد

ای ماه تا ز دیده من لایری شدی

دل لامکان ودیده مرا لاینام شد

مهر تو را ز خلق نهان داشتم ولی

افشا ز دردهجر به خاط وبه عام شد

چشمم گر از غم تونگرید عجب مدار

کز بس گریست خون دل من تمام شد

دید آن زمان که مرغ دلم زلف وخال تو

رفت از برای دانه گرفتار دام شد

جستم بهزلف تو دل گم گشته را زبس

گاهی مثال دال وگهی شکل لام شد

عنبر چودید زلف توفیروزه خط تو

فیروزه ات کنیزک وعنبر غلام شد

آخر بلنداقبال از وصل لعل تو

اندر غزل سرائی شیرین کلام شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  2. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
  3. شمارهٔ ۱۶۰خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
  4. شمارهٔ ۱۶۱چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
  5. شمارهٔ ۱۶۲به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
  6. شمارهٔ ۱۶۳دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
  7. شمارهٔ ۱۶۴نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
  8. شمارهٔ ۱۶۵چوزلف مه رخان ای آسمان چند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.