پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۴

عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد

از غم روی تو موی قیرگونم برف شد

باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشت

عمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد

خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکنار

در غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد

خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشت

اشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد

بردهر عضو من از دیدار رویت بهره ای

جز لبم کز بوسه لعل لبت بی طرف شد

نقطه موهوم ثابت بر بلنداقبال گشت

تا دهانت آشکار اندر ادای حرف شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  2. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  3. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  4. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
  5. شمارهٔ ۱۶۰خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
  6. شمارهٔ ۱۶۱چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
  7. شمارهٔ ۱۶۲به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
  8. شمارهٔ ۱۶۳دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.