پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

کجا طلعت مه چو روی توباشد

کجا نکهت گل چوبوی توباشد

نه کان بدخشان چو لعل تو دارد

نه خورشیدرخشان چوروی توباشد

چو دیدم که زلف تو شد همچو چوگان

همی خواهدم دل که گوی تو باشد

زند فاخته برسر سروکو کو

هم او در پی و جستجوی توباشد

به یک جرعه از پا در انداخت ما را

چه صهباست کاندر سبوی تو باشد

به شیرین کلامی شدم شهره از آن

که حرفم همه گفتگوی تو باشد

بلند این چنین گشته اقبالم از آن

که روی دل من به سوی تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  2. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  3. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  4. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  5. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  6. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  7. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  8. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.