پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۲

چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد

چشم من از آتش ودود تواشک آلود شد

نیستی داوود وزلفت جوشن داوود گشت

نیستی نمرود وچهرت آتش نمرود شد

خورده ای خون دل ما را وحاشا می کنی

پس چرا لعل لبت اینگونه خون آلود شد

حاجت خود وزره نبود ترا درروز رزم

بر سر دوش تو زلفت هم زره هم خود شد

یافتم کز چیست نایددر کنارم آن نگار

زانکه می بیند کنارم ز اشک چشمم رودشد

اشک چشم ما چوسیم وچهر ما شد همچوزر

هر چه درعشقش زیان کردیم آخر سودشد

گفت در هجرم بلنداقبال آخر جان دهد

جان به هجرش دادم آخر آنچه می فرمود شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  2. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  3. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  4. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  5. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  6. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
  7. شمارهٔ ۱۶۰خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
  8. شمارهٔ ۱۶۱چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.