پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد

وز عشق تو رسوای جهان شد شده باشد

چون می شود آتش که بیفتد به نیستان

گر جسم من از عشق چنان شد شده باشد

ای موی میانگر تن من از غم عشقت

باریک چو آن موی میان شدشده باشد

چون ابرو ومژگان تو چون تیر و کمان است

گر قدچوتیرم چو کمان شد شده باشد

رفتی ز برم زودتر از آب که از رود

از چشم من ار رودروان شد شده باشد

گویند که امسال بهار آمد ودی رفت

ما ناشده آگاه خزان شد شده باشد

اقبال بلندی که مرا بود گراز هجر

پست وسیه وخوار و نوان شدشده باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  2. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  3. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  4. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  5. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
  6. شمارهٔ ۱۵۸چون به پیش پای دلبر زلف سرافکنده شد
  7. شمارهٔ ۱۵۹ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
  8. شمارهٔ ۱۶۰خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.