پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد

چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد

چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر

به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد

ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای بست تن

به مستی فی المثل ماند که در قیدعسس باشد

ز جسمانی علایق دمبدم کاهد همی جانم

چو حلوایی که گردش روز وشب مور ومگس باشد

دلا آسایش ار خواهی بیفکن پیرهن از تن

که بار پیرهن برتن تو را از پوست بس باشد

بلند اقبال جسمش آن چنان کاهیده شد از غم

که هر گه دلبر او را دید گوید این چه کس باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  2. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  3. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  4. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  5. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  6. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  7. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
  8. شمارهٔ ۱۵۷دلم آشفته ز آن آشفته موشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.