پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

شراب عاشقان از نور باشد

نه اندر خم نه از انگورباشد

ز مشرق تا به مغرب هست گامی

اگر چه درنظرها دور باشد

بباید کرد خدمت آن شهی را

که در پیشش سلیمان مورباشد

بت شیرین لبی دارم که ازاو

زمین وآسمان پر شور باشد

به هرسو بنگرم می بینم او را

نمی بیند هر آنکس کور باشد

نمی خواهد که از هر کس برد دل

زچشم خلق از آن مستور باشد

ورگرنه روز و شب رخ می نماید

به چشمی کز رخش پرنور باشد

بلند اقبال گویا مستی امشب

ویا طبعت به خودمغرور باشد

مکن بازی به آن گیسوی مشکین

که بر زخم دلت ناسور باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  2. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  3. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  4. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  5. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  6. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  7. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
  8. شمارهٔ ۱۵۶امروز عمر هم به فراق توشام شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.