پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۶

عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد

رهرو کوی تو را راهی به آن واین نباشد

گو بهخسرو شکر ار شیرین نباشد نیست شکر

گرچه شکر هست شکر لب ولی شیرین نباشد

همچوقدنازنینت سروی اندر باغ نبود

همچوزلف پر زچینت مشکی اندرچین نباشد

خود گرفتم سرو دارد همچو بالای توقدی

لیکن اورا زلف مشکین وبر سیمین نباشد

گر کسی بیند لب وقد ورخت را دیگر اورا

حاجتی برکوثر وطوبی وحور العین نباشد

چند می گوئی صبوری پیشه کن غمگین مکن دل

نیست دل آن دل که عاشق باشد و غمگین نباشد

گر کسی درعاشقی خواهدبلند اقبال گردد

بایدش در پیش جانان شیوه جز تمکین نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  2. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  3. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  4. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  5. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  6. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  7. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
  8. شمارهٔ ۱۵۵تا به زلف تو دلم ملحق شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.