پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

دلبری از زلفوخط وخال نباشد

سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد

دلبری از چیز دیگر است بتان را

سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد

زهد فروشی که داغ ناصیه دارد

زومطلب فیض که اهل حال نباشد

محرم بزم وصال دوست نگردد

چشم وزبانی که کور ولاله نباشد

بار گرانیاست سر به دوش کشیدن

گر به ره دوست پایمال نباشد

جز سپر انداختن ز دست چه چاره

با قدرم قدرت جدال نباشد

خون به دلم هر چه می کنی بکن ای دوست

کز توبه خاطر مرا ملال نباشد

وصل توکی گرددم نصیب که گاهی

با توسخن گفتنم مجال نباشد

حسن تووعشق من زوال ندارد

ورنه چه باشد که بی زوال نباشد

عکس رخ دوست اندر آینه پیداست

ورنه کسش درجهان مثال نباشد

کی شود اقبال کس بلند به عالم

تا دل او خالی از خیال نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
  2. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  3. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  4. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  5. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  6. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
  7. شمارهٔ ۱۵۳قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
  8. شمارهٔ ۱۵۴عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.