پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۱

شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد

تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد

دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش

خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد

مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت

دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد

یا بید بود یا که نه بختم سعید بود

کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد

آهن مگر نه آب ز آتش همی شود

پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد

چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند

فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد

دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت

خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد

زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم

هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد

در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند

تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۳پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد
  2. شمارهٔ ۱۴۴دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسد
  3. شمارهٔ ۱۴۵دلبری از زلفوخط وخال نباشد
  4. شمارهٔ ۱۴۶عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد
  5. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
  6. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  7. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  8. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.