پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۰

رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد

چه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد

عزم کرده است همانا که کندتعمیرم

ورنه از ریشه سبب چیست که ویرانم کرد

نه من از گردش ایام پریشان شده ام

که پریشانی زلف تو پریشانم کرد

یوسف از دست تومیکرد شکایت که مرا

گاه در چاه و گهی خسته زندانم کرد

هستم ازعشق تو سرباز ولی همت عشق

یاور حال دل من شد وسلطانم کرد

بهجهان نام ونشان هیچ نبود از من زار

التفات تو چنین میر جهانبانم کرد

گفتی ؛ ازچیست چنین شهره بلنداقبال ات؟

عشق روی تو چنین شهره دورانم کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۲در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکرد
  2. شمارهٔ ۱۴۳پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد
  3. شمارهٔ ۱۴۴دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسد
  4. شمارهٔ ۱۴۵دلبری از زلفوخط وخال نباشد
  5. شمارهٔ ۱۴۶عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد
  6. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
  7. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  8. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.