پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۳

پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد

گفت آن زمان که از رخ آن مه نقاب گیرد

گفتم به خواب کز چیست نائی به چشم من گفت

این خانه سیل گیر است ترسم که آب گیرد

گریان ترم نموده است پستان یار آری

باران شود فزون تر آب ار حباب گیرد

گفتم زچشم مستت عیارتر ندیدم

گفت آن کسی که پیشش از دل کباب گیرد

غیر از تو کز دل من پیوسته باج خواهی

نشنیده ام که شاهی باج ازخراب گیرد

اسرار حاصل جفر آمد دهانت اما

کو آن کسی که از وی حرفی جواب گیرد

حنا چه سود دارد آور به کف دلم را

می خواهی ار که دستت نیکو خضاب گیرد

غیر از بلنداقبال کز گریه لاله چشم است

از لاله کس ندیدم گاهی گلاب گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۵دلبری از زلفوخط وخال نباشد
  2. شمارهٔ ۱۴۶عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد
  3. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
  4. شمارهٔ ۱۴۸سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
  5. شمارهٔ ۱۴۹زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
  6. شمارهٔ ۱۵۰کجا طلعت مه چو روی توباشد
  7. شمارهٔ ۱۵۱گر عاشق تو بی دل وجان شد شده باشد
  8. شمارهٔ ۱۵۲چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.