پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۸

هیچ مرغی در قفس چون منگرفتاری ندارد

بختی مستی چومن هرگز گرانباری ندارد

دلبری دارم تعالی الله که در حسن است یکتا

دلبری دارد ولیکن رسم دلداری ندارد

تا پرستارم شودبیمار گشتم همچوچشمش

چون نکو دیدم به حال من پرستاری ندارد

سرخ روئی نیست او را در بر عشاق بی دل

هرکه خون از دیده بر رخسار خود جاری ندارد

دل ندارم من که گردد خون وریزد از دوچشم

نیست عیب چشمم ار بینی که خونباری دارد

چشم مستت دل ز هشیاران برد اما به عهدت

هیچکس از دست چشمان تو هشیاری ندارد

کی بلند اقبال گردد همچو من در روزگاران

آنکه درعشق بتان از خویش بیزاری ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۰آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد
  2. شمارهٔ ۱۳۱از غم تو بهدل ما گذرد
  3. شمارهٔ ۱۳۲دانی ای مه که ز هجرت چه به من می‌گذرد
  4. شمارهٔ ۱۳۳ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزد
  5. شمارهٔ ۱۳۴درخواب بسی آن پری آزارمرا کرد
  6. شمارهٔ ۱۳۵هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرد
  7. شمارهٔ ۱۳۶به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
  8. شمارهٔ ۱۳۷جان و دل گفتند جانان قیمت یک بوس کرد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.