پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۷

دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد

یا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد

نیز عاشق نبود هر که بودخونین دل

یا به رخ اشک و ز سوز جگر آهی دارد

صاف وشفاف نه هر دانه که شد باشد در

نیست غواص هر آنکس که شناهی دارد

نتوان گفت که مرد است و یا عالم علم

هر که عمامه به سر یا که کلاهی دارد

می شود پادشه آنکس که بود رای خدای

پادشاهی نکند هرکه سپاهی دارد

دلبر آن است که دل در بر اودارد جای

و او به دل های همه لطفی وراهی دارد

می توان گفت چومن نیز بلنداقبال است

بر در دوست هر آنکس که پناهی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۹شب از خیال روی توخوابم نمی برد
  2. شمارهٔ ۱۳۰آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد
  3. شمارهٔ ۱۳۱از غم تو بهدل ما گذرد
  4. شمارهٔ ۱۳۲دانی ای مه که ز هجرت چه به من می‌گذرد
  5. شمارهٔ ۱۳۳ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزد
  6. شمارهٔ ۱۳۴درخواب بسی آن پری آزارمرا کرد
  7. شمارهٔ ۱۳۵هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرد
  8. شمارهٔ ۱۳۶به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.