پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۱

به سویت از چه ز محراب می کند رو را

مگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را

چونیشکر ز قدم تا به فرق شیرینی

بگوئی ار همه تلخ وترش کنی رو را

مه است منخسف است آفتاب منکسف است

ویا حجاب به رخسار کرده ای مورا

کنی اسیر دل خسته را به چنگل زلف

چنانکه صید کند شاهباز تیهو را

مگر نه دوزخ از آن گناهکاران است

به من ز چیست ندانم نیفکنی خو را

مگر نه خال تو جا کرده برلب کوثر

که گفت ره نبود در بهشت هندو را

کسان که پند من از عشق دوست میگویند

چومن به چشم حقیقت ندیده اند او را

گرفته ز ابرو ومژگان ز چیست تیر وکمان

خود او اسیر کند از نگاهی آهو را

بدین روش که سراید غزل بلند اقبال

روا بود که بشویند شعر خواجو را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله را
  2. شمارهٔ ۱۴به ما روز آور ای مه امشبی را
  3. شمارهٔ ۱۵در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چرا
  4. شمارهٔ ۱۶وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا
  5. شمارهٔ ۱۷سودای عشق کرده ز خود بی‌خبر مرا
  6. شمارهٔ ۱۸در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
  7. شمارهٔ ۱۹دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
  8. شمارهٔ ۲۰نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.