پرش به محتوای اصلی
سلطان باهو سلطان باهو

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

نهایت نیست راه عشق را یار

تو یک روباش دست ازکار بردار

فنا کن خویش را در راه جانان

چه کار آید ترا این درم و دنیار

اگر یک دل نباشی در طریقش

نه بینی روی او هرگز درین دار

و فی الکونین کی بیند جمالش

فدا کن جان بگرد زلف آن یار

دریغ از وی چه داری پاره زر را

تو خاصه جان خود با یار بسپار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱وه چه نیکو روی جانان دلپذیر
  2. شمارهٔ ۳۲تجوع ترانی تجرد تصل
  3. شمارهٔ ۳۳بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خال
  4. شمارهٔ ۳۴طور سینا گشت موسی را مقام
  5. شمارهٔ ۳۵انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمام
  6. شمارهٔ ۳۶به بازی عشق می‌بازم، سر بازار سر بازم
  7. شمارهٔ ۳۷ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازم
  8. شمارهٔ ۳۸بیا ای عشقِ جان‌سوزان که من خود را به تو سوزم
همه‌ی غزلیات ←

سلطان باهو درباره‌ی سلطان باهو

سلطان باهو (۱۰۳۹ - ۱۱۰۲ ه ق) از عارفان صوفی مسلک هند در سدهٔ دوازدهم متعلق به طریقهٔ سروریهٔ قادریه بود. او در قلعه شورکوت در ایالت جَهنْگ (استان پنجاب در پاکستان) زاده شد. وی به ند، کابل، بغداد، مصر، شام، عربستان و روم سفر کرد و در طول سفرهای خود به تعلیم و تعلم مشغول بود. از وی ۱۳۹ اثر عرفانی و مذهبی به زبان فارسی و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.