پرش به محتوای اصلی
سلطان باهو سلطان باهو

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

بیا ای عشقِ جان‌سوزان که من خود را به تو سوزم

اگر سوزی وگرنه من یقین خود را به تو سوزم

خس و خاشاک می‌سوزی درون خویش می‌جوشی

کنون ما را شدی روزی بیا خود را به تو سوزم

مکان خود لامکان دارم ز زندان غم بسی دارم

کنون روی به حق آرم بیا خود را به تو سوزم

بدم مردان سُخن گویم، جمال یار می‌جویم

هوالحق را به حق جویم، بیا خود را به تو سوزم

دلی با یار خود بستم، ز جان هم دست خود شُستم

چون مستان‌وار من مستم، بیا خود را به تو سوزم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰تارها زنار در گردن کنم
  2. شمارهٔ ۴۱می‌نمایی خویش را صوفی منم
  3. شمارهٔ ۴۲آشفته دل خویش درین دار فنائیم
  4. شمارهٔ ۴۳عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم
  5. شمارهٔ ۴۴به هر حالی جمال الله جویم
  6. شمارهٔ ۴۵دنیاست عین جیفه، کلابند طالبان
  7. شمارهٔ ۴۶ثبتوا اقدامکم ای سالکان
  8. شمارهٔ ۴۷قلب مومن مراة الرحمن یقین
همه‌ی غزلیات ←

سلطان باهو درباره‌ی سلطان باهو

سلطان باهو (۱۰۳۹ - ۱۱۰۲ ه ق) از عارفان صوفی مسلک هند در سدهٔ دوازدهم متعلق به طریقهٔ سروریهٔ قادریه بود. او در قلعه شورکوت در ایالت جَهنْگ (استان پنجاب در پاکستان) زاده شد. وی به ند، کابل، بغداد، مصر، شام، عربستان و روم سفر کرد و در طول سفرهای خود به تعلیم و تعلم مشغول بود. از وی ۱۳۹ اثر عرفانی و مذهبی به زبان فارسی و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.