پرش به محتوای اصلی
سلطان باهو سلطان باهو

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

آمد خیالی در دلم، این خرقه را بر هم زنم

تسبیح را ویران کنم، سجاده را بر هم زنم

چوب عصا بر هم زنم، دلق صفا پاره کنم

فارغ ز خودبینی شوم این خانه را بر هم زنم

من خویش را صحرا برم، خود را ز خود فارغ کنم

از بهر این خون را خورم، کین نفس را گردن زنم

جامی ز خمخانه برم، آن را یقین من می‌خورم

فارغ ز دنیا دین شوم، آتش به این عالم زنم

با دوست خود مفتون شوم، امروز چون مجنون شوم

تنها به هامون می‌روم، با بی‌خودی دم هم زنم

چون خودنمایی در منم، طاقت نیارد این دلم

بیمار جان با تن شدم، با کوس رحلت هم زنم

با یار با یاری شدم، پی دوست دلداری روم

زین جا ز تن تنها روم، ها هوی غوغا هم زنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱می‌نمایی خویش را صوفی منم
  2. شمارهٔ ۴۲آشفته دل خویش درین دار فنائیم
  3. شمارهٔ ۴۳عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم
  4. شمارهٔ ۴۴به هر حالی جمال الله جویم
  5. شمارهٔ ۴۵دنیاست عین جیفه، کلابند طالبان
  6. شمارهٔ ۴۶ثبتوا اقدامکم ای سالکان
  7. شمارهٔ ۴۷قلب مومن مراة الرحمن یقین
  8. شمارهٔ ۴۸به هردم از غمش هیها ولی یاری‌ست بی‌پرواه
همه‌ی غزلیات ←

سلطان باهو درباره‌ی سلطان باهو

سلطان باهو (۱۰۳۹ - ۱۱۰۲ ه ق) از عارفان صوفی مسلک هند در سدهٔ دوازدهم متعلق به طریقهٔ سروریهٔ قادریه بود. او در قلعه شورکوت در ایالت جَهنْگ (استان پنجاب در پاکستان) زاده شد. وی به ند، کابل، بغداد، مصر، شام، عربستان و روم سفر کرد و در طول سفرهای خود به تعلیم و تعلم مشغول بود. از وی ۱۳۹ اثر عرفانی و مذهبی به زبان فارسی و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.