پرش به محتوای اصلی
سلطان باهو سلطان باهو

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازم

بدم منصور می نازم، یقین خُود را فدا سازم

عجب وقتیست ای یاران! اگر باشید غمخواران

شوید آگاه دلداران که من خود را فدا سازم

بزلف یار دل بستم، به بستن دل چنان مستم

دو عالم رفت از دستم، کنون خُود را فدا سازم

ز درد دل چنان خستم، زجان هم دست خود شستم

کنون از درد دل گفتم که من خود را فدا سازم

فدا سازم دگر باری، سر خود را بدلداری

چه خوش باشد نکو کاری که من خود را فدا سازم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹آمد خیالی در دلم، این خرقه را بر هم زنم
  2. شمارهٔ ۴۰تارها زنار در گردن کنم
  3. شمارهٔ ۴۱می‌نمایی خویش را صوفی منم
  4. شمارهٔ ۴۲آشفته دل خویش درین دار فنائیم
  5. شمارهٔ ۴۳عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم
  6. شمارهٔ ۴۴به هر حالی جمال الله جویم
  7. شمارهٔ ۴۵دنیاست عین جیفه، کلابند طالبان
  8. شمارهٔ ۴۶ثبتوا اقدامکم ای سالکان
همه‌ی غزلیات ←

سلطان باهو درباره‌ی سلطان باهو

سلطان باهو (۱۰۳۹ - ۱۱۰۲ ه ق) از عارفان صوفی مسلک هند در سدهٔ دوازدهم متعلق به طریقهٔ سروریهٔ قادریه بود. او در قلعه شورکوت در ایالت جَهنْگ (استان پنجاب در پاکستان) زاده شد. وی به ند، کابل، بغداد، مصر، شام، عربستان و روم سفر کرد و در طول سفرهای خود به تعلیم و تعلم مشغول بود. از وی ۱۳۹ اثر عرفانی و مذهبی به زبان فارسی و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.