پرش به محتوای اصلی
آذر بیگدلی آذر بیگدلی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن

تازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن

برده ای چون دلم از دست، مپرس از حالم

حال دل باخته، حالی است که نتوان گفتن

سرکش افتاده بسی گلبن این باغ، ولی

بلبلش را پروبالی است که نتوان گفتن!

درد دل من، همه این است که بوسم پایت؛

در دل غیر خیالی است که نتوان گفتن

بزم هر کس، ز چراغی است فروزان و زمن

روشن از شمع جمالی است که نتوان گفتن

ننشیند بسر سرو، که مرغ دل من

سایه پرورد نهالی است که نتوان گفتن!

گفتی: آذر که سگ کوی بتان بود چه شد؟!

پی رم کرده غزالی است که نتوان گفتن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛
  2. شمارهٔ ۱۵۴چون در دل شیرین بود از رشک شکر خون
  3. شمارهٔ ۱۵۵فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون؛
  4. شمارهٔ ۱۵۶چرا، هر جا مرا دیدی،از آنجا آمدی بیرون؟!
  5. شمارهٔ ۱۵۷من و دردت، که درمان من است این؛
  6. شمارهٔ ۱۵۸طبیبا، جان غم پرورد من بین
  7. شمارهٔ ۱۵۹ز میان می‌روم اینک، به کنارم بنشین
  8. شمارهٔ ۱۶۰بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛
همه‌ی غزلیات ←

آذر بیگدلی درباره‌ی آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است. وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.