پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۸

هر کرا نقش بجانست کی از دل برود

و گرش جان برود نقش تو مشگل برود

روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را

گراز این دشت بصد مرحله محمل برود

تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ

پای سرو و گل از این خجلت در گل برود

میروی عکس تو در دیده ما میماند

همچو آئینه که مهرش زمقابل برود

بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش

عجب از نوح از این بحر بساحل برود

دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر

دادخواهی من آنست که قاتل برود

هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر

آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود

تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست

پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود

دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش

رستم ار آید در کوی تو بیدل برود

زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی

ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود

چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید

هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۰خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
  2. شمارهٔ ۴۲۱آمد رمضان و در میخانه ببستند
  3. شمارهٔ ۴۲۲عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد
  4. شمارهٔ ۴۲۳چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد
  5. شمارهٔ ۴۲۴دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
  6. شمارهٔ ۴۲۵اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند
  7. شمارهٔ ۴۲۶روزی که آن پری ز نظرها نهان شود
  8. شمارهٔ ۴۲۷آزار اگر از یار است آزار نباشد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.