پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۵

کشتن عاشق اگر عِقاب ندارد

لیک به این قدر هم ثواب ندارد

هست حسابی به کار و روز جزایی

کار نگویی که تو حساب ندارد

خوی به رخ تست یا گلاب چکیده است

گرچه گل آتشین گلاب ندارد

چهره و زلفت مگر که ماه و سحاب است

لیک مه این عنبرین‌سحاب ندارد

گو بکن از خون ما تو دست نگارین

پنجه سیمینش ار خضاب ندارد

خواب کند بخت من ولی به شب وصل

دیده عاشق مگو که خواب ندارد

گفت که خونت بریزم از دم خنجر

با همه طفلی چرا شتاب ندارد

ای بت شیرین نهی تو زین چه به گلگون

هست دو چشم من ار رکاب ندارد

تخم فشاندیم و آب دیده ضرور است

آه که این چشمه هیچ آب ندارد

گفتمش آشفته را جواب سلامی

گفت برو حرف تو جواب ندارد

این دل سودازده که مانده پریشان

راه به جز کوی بوتراب ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۷جهد کن جهد که تیرش ز کمان می‌گذرد
  2. شمارهٔ ۴۱۸هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
  3. شمارهٔ ۴۱۹ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد
  4. شمارهٔ ۴۲۰خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
  5. شمارهٔ ۴۲۱آمد رمضان و در میخانه ببستند
  6. شمارهٔ ۴۲۲عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد
  7. شمارهٔ ۴۲۳چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد
  8. شمارهٔ ۴۲۴دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.