پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۷

از مردم چشم تو دل زلفت به یغما می‌برد

جان دستمزد آن دزد را کز دزد کالا می‌برد

ترکی که از ملک دلم طاقت به یغما می‌برد

ترک نگاهش یک‌تنه یغما ز تن‌ها می‌برد

از غمزه غارتگرش یرغو به سلطان می‌برم

بی‌باک بین کز چابکی دل بی‌محابا می‌برد

گفتم به خالش کی سیه بگریز از این آتشکده

گفتا در آتش جایگه هندو به عمدا می‌برد

زلفش شکن اندر شکن چشمش به قصد جان من

این جادو و آن راهزن یا می‌کشد یا می‌برد

دل گبر و وی زردشت او ایمان من در مشت او

خون دلم انگشت او از بهر حنا می‌برد

آن ترک آذربایجان افروختم آذربایجان

باد صبا خاکسترم اینک به صحرا می‌برد

آن نرگس خمار او و آن زلف چون زنار او

گاهی به دیرم می‌کشد گه در کلیسا می‌برد

شاید که تا آشفته را جان وارهد از این بلا

بر دامن زلف بتان دست تولا می‌برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۹تا رود جان از تن ما می‌رود
  2. شمارهٔ ۴۰۰هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
  3. شمارهٔ ۴۰۱گر در حریم عشق کسی محرم اوفتد
  4. شمارهٔ ۴۰۲زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد
  5. شمارهٔ ۴۰۳مستان تو از جام ازل باده خورانند
  6. شمارهٔ ۴۰۴تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
  7. شمارهٔ ۴۰۵روزگاری‌ست که افلاک به کین می‌گذرد
  8. شمارهٔ ۴۰۶فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.