پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۴

تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود

تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود

تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار

فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود

چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب

زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود

گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار

گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود

مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل

سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود

گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق

پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود

در سویدای دلم نیست بجز سر جنون

تا که سودای تو اندر سر آشفته بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۶فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
  2. شمارهٔ ۴۰۷از پی عقل دویدم بدبستانی چند
  3. شمارهٔ ۴۰۸تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
  4. شمارهٔ ۴۰۹ایدل غم عشق ریشه ات کند
  5. شمارهٔ ۴۱۰ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمد
  6. شمارهٔ ۴۱۱مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنند
  7. شمارهٔ ۴۱۲مطرب امشب راه دیگر می‌زند
  8. شمارهٔ ۴۱۳فردا که شهیدان تو در حشر بیارند
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.