پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴۲

تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمی‌دانی

گرفتی مُلکِ دل را مملکت‌داری نمی‌دانی

همه شب همدم اغیار از یار گریزانی

دریغا طفلی و رسم و ره یاری نمی‌دانی

عجب فتانی ای چشم سیاه رهزن جادو

که غیر از رهزنی و رسم عیاری نمی‌دانی

عجب نبود که خون خلق را خوردی به چالاکی

تو تُرکی و به غیر از قتل و خونخواری نمی‌دانی

نه ای چشم سیه پیداست از تو درد بیماری

چه بیماری که درد و رنج بیماری نمی‌دانی

رخ خورشید پوشیدی و روز خلق شد تیره

تو ای زلف سیه غیر از سیه‌کاری نمی‌دانی

همی‌خندی بر افغانم که تا سایی نمک بر دل

تو آزادی بلی حال گرفتاری نمی‌دانی

گلت هم‌صحبت خار است آشفته بکش افغان

بنال ای بلبل عاشق مگر زاری نمی‌دانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۴ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
  2. شمارهٔ ۱۱۴۵تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
  3. شمارهٔ ۱۱۴۶سودای تو آتش زده در رخت صبوری
  4. شمارهٔ ۱۱۴۷محتسب چند ز کین شیشه ما می‌شکنی
  5. شمارهٔ ۱۱۴۸نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاری
  6. شمارهٔ ۱۱۴۹معجزه ببین که سروی و رفتار می‌کنی
  7. شمارهٔ ۱۱۵۰ای که آگه نیستی از حال گوی
  8. شمارهٔ ۱۱۵۱در چنگل بازی نکند خانه حمامی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.