پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۴۰

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی

عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون می‌شدی

ای عشق عالم‌سوز من وی برق جان‌افروز من

آتش زدی چون نی به جان ای کاش بیرون می‌شدی

می‌خواست با سبحه به دل زاهد کند زنار من

ای دل نکردی این عمل حقا که مغبون می‌شدی

ای لؤلؤ بحرین دل بی‌جا چه ریزی از بصر

گر مانده بودی در صدف تو در مکنون می‌شدی

از عقل و دین بیگانه‌ام سودایی و دیوانه‌ام

آشفته این شور جنون ای کاش افزون می‌شدی

قاصد چو آمد سوی تو آهسته رفتم همرهش

گفتم مبر نامم برش زیرا که محزون می‌شدی

تا حالت زار مرا دانی که چون شد از غمت

ای کاش در زلف بتی چون خویش مفتون می‌شدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴۲تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمی‌دانی
  2. شمارهٔ ۱۱۴۳غم حورت از چه باشد که تو این غلام داری
  3. شمارهٔ ۱۱۴۴ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
  4. شمارهٔ ۱۱۴۵تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
  5. شمارهٔ ۱۱۴۶سودای تو آتش زده در رخت صبوری
  6. شمارهٔ ۱۱۴۷محتسب چند ز کین شیشه ما می‌شکنی
  7. شمارهٔ ۱۱۴۸نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاری
  8. شمارهٔ ۱۱۴۹معجزه ببین که سروی و رفتار می‌کنی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.