پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱۳

نمی‌گویم گلی کز لطف عارض گلستانستی

زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی

اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی

وگر سروی چرا با ساق سیمینت روانستی

من اندر جلوه‌ات غرقم که بشناسم تو را از خود

بنه شمشیر بر فرقم اگر باری توانستی

اگر عمرم ضمان باشد که وصلش یک زمان باشد

همانا حاصل عمرم به دوران ابر بانستی

بیا عیبت نمی‌گویم اگر بدعهد و بی‌مهری

اگر بشکست عهد من به غیری مهربانستی

چه غم پروانه گر سوزی که شمعت نیست در محفل

چه باک ار جان رود از کف که جانان در میانستی

تو آن خط خضری و آن زلف تو ظلمات خم در خم

همانا ای لب نوشین حیات جاودانستی

شدم چون استخوان خود را به کوی دوست افکندم

سگ او را مگر دیدم که میل استخوانستی

برآرد شمع‌وَش آتش سر از چاک گریبانش

به جان آشفته را کاین آتش سودا نهانستی

به هرجا گلشنی بینم توانم جست بستانش

علی آن گل که نتوان گفتنش کز گلستانستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۱۵اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی
  2. شمارهٔ ۱۱۱۶ای ترک ندانم زچه خیل و چه سپاهی
  3. شمارهٔ ۱۱۱۷سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهی
  4. شمارهٔ ۱۱۱۸این چه روی است که تو ای بت ترسا داری؟
  5. شمارهٔ ۱۱۱۹اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی
  6. شمارهٔ ۱۱۲۰ببینمت که در پی آزردن منی
  7. شمارهٔ ۱۱۲۱صبح عید است شبی کز در من بازآئی
  8. شمارهٔ ۱۱۲۲حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.