پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۲

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی

کعبه دل طواف کن گر تو نماز می‌کنی

طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن

چون به حقیقی رسی ترک مجاز می‌کنی

گفتمش این نیاز من گفت نه یک‌هزار نه

خود تو اگر ز ناز ما کسب نیاز می‌کنی

برگ حجاز عشق را توشه به جز صفا منه

زاد سفر زآب و نان بیهده ساز می‌کنی

نرگس مست خفته‌اش دیده مردمان ببست

نرگس باغ چشم خود بیهده باز می‌کنی

قصه این و آن مخوان وصفی از آن دهان بگو

رفت سبکتکین و تو وصف ایاز می‌کنی

گفتم آشفته را ز تو بود عجب فسانه

گفت بگو ز زلف اگر قصه دراز می‌کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۴صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
  2. شمارهٔ ۱۰۴۵زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی
  3. شمارهٔ ۱۰۴۶که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی
  4. شمارهٔ ۱۰۴۷ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
  5. شمارهٔ ۱۰۴۸بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی
  6. شمارهٔ ۱۰۴۹فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی
  7. شمارهٔ ۱۰۵۰به تو می‌سزد سراپا همه ناز و کبریایی
  8. شمارهٔ ۱۰۵۱تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داری
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.