پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۹

فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی

وقت آنست که سجاده بمی بفروشی

چشم مست تو زنو عربده آغاز کند ‏

زلف و ابروی تو گفتند زبس سر گوشی

چون بخود آیم و هشیار شوم کاندر بزم

ساغر چشم توام داد می بیهوشی

خیز چون ساغر می لب بلب یار بنه

چند با این دل پرخون تو چو خم در جوشی

چنگ زد در خم آن زلف زقلب آشفته

جای آنست که چون چنگ بجان بخروشی

مه من گر شودت مشتری ای یوسف مصر

خویشتن را چو غلامان حبش بفروشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۵۱تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داری
  2. شمارهٔ ۱۰۵۲مرغ هوهو زد به گلشن خیز دهی
  3. شمارهٔ ۱۰۵۳دین و دل ای سیم‌تن تنها نه از من می‌بری
  4. شمارهٔ ۱۰۵۴زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسی
  5. شمارهٔ ۱۰۵۵تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبری
  6. شمارهٔ ۱۰۵۶یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی
  7. شمارهٔ ۱۰۵۷تو را که از همه خوبان شهر ممتازی
  8. شمارهٔ ۱۰۵۸ای هشت باب خلد ز روی تو آیتی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.