پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۱

تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی

که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی

نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینم

کنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی

لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیرد

مریضی را کز آن عناب بنویسند درمانی

نیاید در خم چوگانشان جز گوی مهر و مه

اگر ترکان بسازند از سر زلف تو چوگانی

کجا این بی بضاعت را شماری از خریداران

کز این زنجیر صد یوسف دراندازی بزندانی

کمانداران زهر سوئی بتیری خسته آهوئی

تو هم تیر مژه داری بساز ای چشم پیکانی

نخواندی گر حدیث زلف او بر غیر در محفل

چرا آشفته پیوسته از این گفته پریشانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۳آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
  2. شمارهٔ ۱۰۴۴صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
  3. شمارهٔ ۱۰۴۵زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی
  4. شمارهٔ ۱۰۴۶که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی
  5. شمارهٔ ۱۰۴۷ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
  6. شمارهٔ ۱۰۴۸بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئی
  7. شمارهٔ ۱۰۴۹فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی
  8. شمارهٔ ۱۰۵۰به تو می‌سزد سراپا همه ناز و کبریایی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.