پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳۷

نیست یعقوب را چو تو پسری

ورنه با یوسفش نبود سری

اینکه در راه عشق نوسفری

تو زپا نالی و مراست سری

این جمال و کمال و خلق نکو

ملکی یا که حور یا بشری

شمع پروانه را بسوخت چنان

کز وجودش بجا نماند اثری

به تو مستغرقم چنان ایشوخ

که ندارم زخویشتن خبری

من نظر از تو برنمیگیرم

گر تو بر من نمیکنی نظری

آنکه چون برق میرود زنظر

ریخت در آشیان ما شرری

میتوان کردنش به تو نسبت

کله بندد زمشگ گر قمری

از شب هجر روز محشر را

کرد ایزد حدیث مختصری

گفتمش رو مپوش آشفته

گفت با آینه تو بی بصری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳۹بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
  2. شمارهٔ ۱۰۴۰ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری
  3. شمارهٔ ۱۰۴۱تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
  4. شمارهٔ ۱۰۴۲چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی
  5. شمارهٔ ۱۰۴۳آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
  6. شمارهٔ ۱۰۴۴صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
  7. شمارهٔ ۱۰۴۵زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی
  8. شمارهٔ ۱۰۴۶که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.