پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۲۱

ما نداریم نظر بر می و بر میخانه

کز لب و چشم تو می میکشم و پیمانه

نظره ساقی مستان پی مستی کافیست

مست این نشئه گریزد زمی و میخانه

طاق ابروی تو را تا که مهندس بوده

کش بود کعبه باطراف و میان بتخانه

چکند آدم بیچاره که از ره ببرد

اهرمن زلف و بهشتت رخ خالت دانه

لب نوشین تو شکر به نمکدان دارد

درد ودرمان تو غیر تو کجا همخانه

همه مستغرق وصل تو و نالان از هجر

آشنائی بجهان وز همه کس بیگانه

هم جنون خیزد از آن زلف دو تا هم زنجیر

زآن گرفتار تو شد عاقل و هم دیوانه

شمع و گل راست اگر بلبل و پروانه ندیم

خود تو هم شمعی و گل بلبل و هم پروانه

گفت آشفته که جان تحفه بجانانه ببر

چون نکو دید تو هم جانی و هم جانانه

من بیکتائیت ای دست خدا بستایم

گرچه جز ذات خداوند کسی یکتانه

چند زین زن صفتان منت بیهوده بریم

دست من گیر تو ای دست خدا مردانه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۲۳شهر بیدار از آن مردم خواب آلوده
  2. شمارهٔ ۱۰۲۴از جرس دیدی فغان برخاسته
  3. شمارهٔ ۱۰۲۵بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
  4. شمارهٔ ۱۰۲۶ز مویت سنبل بویا شکسته
  5. شمارهٔ ۱۰۲۷ای مو بر آفتاب تو مشکین‌کلاله‌ای
  6. شمارهٔ ۱۰۲۸زآن دل آرا بگویم یا نه
  7. شمارهٔ ۱۰۲۹دلم بهرزه بسودای خام افتاده
  8. شمارهٔ ۱۰۳۰جسمم چو شمع در غم جانان گداخته
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.