پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۹

ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه

مگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه

مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستم

ولی از بخت خواب‌آلوده‌ام این حرف باور نه

پی خرسندی دشمن بریزی خون احبابت

پسندد هیچ مسلم این ستم گاهی به کافر نه

تو را بادا گوارا باده لعل لب دلبر

که جز خون جگر ای مدعی ما را به ساغر نه

از آن ساعت که با اغیار هم‌بالین شدی ای مه

تو پنداری که آمد یک سر از یاران به بستر نه

به غمزه ساحر چشمش همی می‌گفت با زلفش

که این عود قماری را جز این زیبنده مجمر نه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۲۱ما نداریم نظر بر می و بر میخانه
  2. شمارهٔ ۱۰۲۲ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گُرسَنه
  3. شمارهٔ ۱۰۲۳شهر بیدار از آن مردم خواب آلوده
  4. شمارهٔ ۱۰۲۴از جرس دیدی فغان برخاسته
  5. شمارهٔ ۱۰۲۵بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
  6. شمارهٔ ۱۰۲۶ز مویت سنبل بویا شکسته
  7. شمارهٔ ۱۰۲۷ای مو بر آفتاب تو مشکین‌کلاله‌ای
  8. شمارهٔ ۱۰۲۸زآن دل آرا بگویم یا نه
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.