پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰۵

بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه

که از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه

در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشد

توهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه

زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضح

تو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه

زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقی

که شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه

بود تا سر سودای بتان اندر سویدایم

بگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه

بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسون

که جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه

بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل تو

فلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه

به جز شور علی آشفته نبود در دماغ من

مرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۰۷با سپاه مژه از قتل که باز آمده‌ای
  2. شمارهٔ ۱۰۰۸ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه
  3. شمارهٔ ۱۰۰۹خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
  4. شمارهٔ ۱۰۱۰آید از عشق کار شایسته
  5. شمارهٔ ۱۰۱۱گوی داند که به چوگان کسی افتاده
  6. شمارهٔ ۱۰۱۲گلزار عشق چون تو نهالی نیافته
  7. شمارهٔ ۱۰۱۳ساقی به یاد دوست کرم کن پیاله‌ای
  8. شمارهٔ ۱۰۱۴گسترده اند مستان از پرنیان ساده
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.