پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۱

گوی داند که به چوگان کسی افتاده

که به سر رفته به میدان و بسی افتاده

حالت عاشق بی دین و دل آری داند

هر که را کار دل و دین بکسی افتاده

همه تن حیرتم از آب و هوای ره عشق

که هما از چه شکار مگسی افتاده

دل مجنون بفغان ناقه لیلاش زپی

کاروان از پی بانگ جرسی افتاده

دل ببوی سر زلف تو شکار نظر است

درد شب بین که بدست عسسی افتاده ‏

عقل اندوخته خرمن بره پرتو عشق

در ره برق عجب مشت خسی افتاده

توئی آن نور که از طور ولایت جستی

که کلیمت بشعاع قبسی افتاده

غم فردا مخور آشفته که کارت بعلیست

دادخواهی به عجب دادرسی افتاده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۳ساقی به یاد دوست کرم کن پیاله‌ای
  2. شمارهٔ ۱۰۱۴گسترده اند مستان از پرنیان ساده
  3. شمارهٔ ۱۰۱۵ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه
  4. شمارهٔ ۱۰۱۶گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به
  5. شمارهٔ ۱۰۱۷با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده
  6. شمارهٔ ۱۰۱۸زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای
  7. شمارهٔ ۱۰۱۹ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
  8. شمارهٔ ۱۰۲۰آمد بگفتار آن لعل دلخواه
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.