پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۷۷

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد

کس ندانست که در پرده چه رازی دارد

بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن

دست کوتاه من امید درازی دارد

گرو آخر ببرد درگه بازی ز حریف

پاکبازی که دل و دیده بازی دارد

خواجه گاهی به نگاهی دل ما را ننواخت

تا بگویم نظر بنده نوازی دارد

شمع در ماتم پروانه اگر غمزده نیست

از چه شب تا به سحر سوز و گدازی دارد

خسرو محتشم روی زمین دانی کیست؟

آن گدایی که چو محمود ایازی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۹در کهن ایرانِ ویران انقلابی تازه باید
  2. شمارهٔ ۸۰پیش خود تا فکر نفع بینهایت می‌کند
  3. شمارهٔ ۸۱اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید
  4. شمارهٔ ۸۲ابر چشم از سوز دل تا گریه را سر می‌کند
  5. شمارهٔ ۸۳کام دلم ز وصل تو حاصل نمی‌شود
  6. شمارهٔ ۸۴این غرقه به خاک و خون دلی بود
  7. شمارهٔ ۸۵چون ز شهر آن شاهد شیرین‌شمایل می‌رود
  8. شمارهٔ ۸۶خرم آن روزی که ما را جای در میخانه بود
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.