پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۸۵

چون ز شهر آن شاهد شیرین‌شمایل می‌رود

در قفایش، کاروان در کاروان، دل می‌رود

همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفت

پیش‌پیشش اشک هم منزل به منزل می‌رود

دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیست

کی به پای خویش عاقل در سلاسل می‌رود

چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حق

حق بود آن هم که در ظاهر به باطل می‌رود

یارب این مقتول عشق از چیست کز راه وفا

سر به کف بگرفته استقبال قاتل می‌رود

کوی لیلی بس خطرناک است ز آنجا تا به حشر

همچو مجنون بازگردد هرچه عاقل می‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷سراپا کاخ این زورآوران گر زیوری دارد
  2. شمارهٔ ۸۸بهار آمد و در جام باده باید کرد
  3. شمارهٔ ۸۹شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل می‌کند
  4. شمارهٔ ۹۰کاخِ جورِ تو گر از سیم بنایی دارد
  5. شمارهٔ ۹۱نازم آن سروِ خرامان را که از بس ناز دارد
  6. شمارهٔ ۹۲دلم امروز چون قمری سر نالیدنی دارد
  7. شمارهٔ ۹۳چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود
  8. شمارهٔ ۹۴هر آنکه سخت به من لافِ آشنایی زد
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.