پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیست

گر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست

شاه و دربار و وزارت عز و جاه و ملک و مال

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیست

عاقلان دیوانه‌ام خوانند و چون مجنون مرا

از جنون خود، به حکم عقل استنکاف نیست

بس که از سرمایه‌داران، مجلس ما گشته پر

اعتبارش هیچ کم از دکه صراف نیست

پوستش با داس برکن با چکش مغزش بکوب

هر توانگر را که با ما قلب قلبش صاف نیست

حرفه و زحمت چو اوصاف وکیل ملت است

بگذر از هرکس که او دارای این اوصاف نیست

فرخی از بندگی لاف خداوندی زند

گرچه می‌داند که مردان خدا را لاف نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیست
  2. شمارهٔ ۵۴قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفت
  3. شمارهٔ ۵۵آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست
  4. شمارهٔ ۵۶از ره داد ز بیدادگران باید کشت
  5. شمارهٔ ۵۷از دست تو کس همچو من بی‌سروپا نیست
  6. شمارهٔ ۵۸کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
  7. شمارهٔ ۵۹روزگاریست که در دشت جنون خانه ماست
  8. شمارهٔ ۶۰آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماست
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.