پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه‌تر از من دلِ شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو در پای من است

رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداع

با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

جامه‌ای را که به خون رنگ نمودم امروز

بر جفاکاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی که نبایست ببیند، بس دید

به خدا قاتلِ من دیدهٔ بینای من است

سرِ تسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود

با همه جور و ستم همّتِ والای من است

دل تماشایی تو، دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آنکه در راهِ طلب خسته نگردد هرگز

پای پُرآبلهٔ بادیه‌پیمای من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیست
  2. شمارهٔ ۵۲روزگاریست که در دشت جنون خانه ماست
  3. شمارهٔ ۵۳مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیست
  4. شمارهٔ ۵۴قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفت
  5. شمارهٔ ۵۵آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست
  6. شمارهٔ ۵۶از ره داد ز بیدادگران باید کشت
  7. شمارهٔ ۵۷از دست تو کس همچو من بی‌سروپا نیست
  8. شمارهٔ ۵۸کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.