پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۳

بی‌سر و پایی اگر در چشم خوار آید ترا

دل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست

دولت آن باشد ز در بی‌انتظار آید ترا

دولت هر مملکت در اختیار ملت است

آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

پافشاری کن، حقوق زندگان آور به دست

ورنه همچون مرده تا محشر فشار آید ترا

نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگی‌ست

همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل

کی به کف بی‌خون دل دست نگار آید ترا

کیستی ای نوگل خندان که در باغ بهشت

بلبل شوریده‌دل هر سو هزار آید ترا

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن

تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ ما
  2. شمارهٔ ۶در سیاست آنکه شاگرد است طفلِ مکتبی را
  3. شمارهٔ ۷ز بس ای دیده سر کردی شبِ غم اشکباری را
  4. شمارهٔ ۸به هنگامِ سیه‌روزی عَلَم کن قَدِّ مردی را
  5. شمارهٔ ۹می‌دهد نیکو نشان کاخی مکانِ فتنه را
  6. شمارهٔ ۱۰باز گویم این سخن را گرچه گفتم بارها
  7. شمارهٔ ۱۱سرپرست ما که می‌نوشد سبک رطل گران را
  8. شمارهٔ ۱۲غارت غارتگران شد مال بیت المال ما
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.