پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

تا که در ساغر شراب صاف بی‌غش کرده‌ایم

بر سر غم خاک از آن آب چو آتش کرده‌ایم

قدر ما در می‌کشی میْ‌خوارگان دانند و بس

چون به عمری خدمت رندان میْ‌کش کرده‌ایم

سعی و کوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت

بی‌جهت ما خاطر خود را مشوش کرده‌ایم

نقش‌های پرده دل تا که گردد آشکار

چهره را با خامه مژگان منقش کرده‌ایم

چشم ما چون آسمان پروین‌فشان دانی چراست

بس که دیشب یاد آن بی‌مهر مهوش کرده‌ایم

دست ما و شانه هرگز عقده از دل وا نکرد

گرچه با زلف تو یک عمری کشاکش کرده‌ایم

فرخی چون زندگانی نیست غیر از درد و غم

ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کرده‌ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنم
  2. شمارهٔ ۱۴۷تا در اقلیم قناعت خودنمایی کرده‌ایم
  3. شمارهٔ ۱۴۸گر ز روی معدلت آغشته در خون می‌شویم
  4. شمارهٔ ۱۴۹هر چند که با فکر جوانیم که بودیم
  5. شمارهٔ ۱۵۰زان طره به پای دل، تا سلسله‌ها دارم
  6. شمارهٔ ۱۵۱خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیم
  7. شمارهٔ ۱۵۲گذشتم از سرافرازی، سر افتادگی دارم
  8. شمارهٔ ۱۵۳به کوی ناامیدی شمع‌آسا محفلی دارم
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.