پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۰

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۲با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم
  2. شمارهٔ ۱۴۳گرچه دل سوخته و عاشق و جان‌باخته‌ایم
  3. شمارهٔ ۱۴۴تا که در ساغر شراب صاف بی‌غش کرده‌ایم
  4. شمارهٔ ۱۴۵چون باد تا در آن خم گیسو درآمدیم
  5. شمارهٔ ۱۴۶غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنم
  6. شمارهٔ ۱۴۷تا در اقلیم قناعت خودنمایی کرده‌ایم
  7. شمارهٔ ۱۴۸گر ز روی معدلت آغشته در خون می‌شویم
  8. شمارهٔ ۱۴۹هر چند که با فکر جوانیم که بودیم
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.