پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۳

سر و کارِ من اگر با تو دل‌آزار نبود

این همه کارِ من خون شده دل زار نبود

همه گویند چرا دل به ستمگر دادی

دادم آن روز به او دل که ستم کار نبود

می‌شدم آلتِ هر بی‌سر و پا چون تسبیح

دستگیرِ من اگر رشتهٔ زُنّار نبود

یا به من سنگ نزد هیچکس از سنگدلی

یا کسی از دلِ دیوانه خبردار نبود

همه در پرده ز اسرار سخن‌ها گفتند

لیک بی‌پرده کسی واقفِ اسرار نبود

هر جنایت که بشر می‌کند از سیم و زر است

کاش از روز ازل درهم و دینار نبود

شَحنه و شیخ و شَه و شاهد و شیدا همه مست

در همه دیرِ مغان آدمِ هُشیار نبود

بود اگر جامعه بیدار در این دارِ خراب

جای سردار سپه جز به سرِ دار نبود

در نمایشگهِ این صحنهٔ پر بیم و امید

هر چه دیدیم به جز پرده و پندار نبود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۵هر کس که به دل مهر تو مه‌پاره ندارد
  2. شمارهٔ ۱۲۶در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود
  3. شمارهٔ ۱۲۷حلقه زلفی که غیر تاب ندارد
  4. شمارهٔ ۱۲۸شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود
  5. شمارهٔ ۱۲۹آنان که از فراعنه توصیف می‌کنند
  6. شمارهٔ ۱۳۰شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگر
  7. شمارهٔ ۱۳۱فدای سوز دل مطربی که گفت به ساز
  8. شمارهٔ ۱۳۲یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوز
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.