پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۶

در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود

فکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود

سیم و زر تا هست در عالم بشر آسوده نیست

تا شویم آسوده محو سیم و زر باید نمود

خاک عالم گل شد از اشکم چه خاکی سر کنم

زین سپس فکری برای چشم تر باید نمود

در قدمگاه محبت پا منه بردار دست

یا اگر پا می گذاری ترک سر باید نمود

گر شب غم بهر ما آه سحر کاری نکرد

روز شادی شکوه از آه سحر باید نمود

تا شوند آشفته‌تر جمعی پریشان روزگار

زلف مشکین ترا آشفته‌تر باید نمود

در بیابان جنون، مجنون مرا تنها گذاشت

اندرین ره باز فکر همسفر باید نمود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۸شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود
  2. شمارهٔ ۱۲۹آنان که از فراعنه توصیف می‌کنند
  3. شمارهٔ ۱۳۰شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگر
  4. شمارهٔ ۱۳۱فدای سوز دل مطربی که گفت به ساز
  5. شمارهٔ ۱۳۲یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوز
  6. شمارهٔ ۱۳۳ - درباره کمک به قحطی‌زدگان روسیهٔ بعد از انقلابنمود همچو ابوالهول رو به ملت روس
  7. شمارهٔ ۱۳۴تا حیات من به دست نان دهقان است و بس
  8. شمارهٔ ۱۳۵گر در طلبِ اهلِ دلی همدمِ ما باش
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.