پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۱

دلت به حال دل ما چرا نمی‌سوزد

بسوزد آنکه دلش بهر ما نمی‌سوزد

ز سوز اهل محبت کجا شود آگاه

چو شمع آنکه ز سر تا به پا نمی‌سوزد

در این محیط غم‌افزا گمان مدار که هست

کسی که ز آتش جور و جفا نمی‌سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته‌دل

به حیرتم که چرا این بنا نمی‌سوزد

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین

هرآنکه گفت که فقر از غنا نمی‌سوزد

غریق بحر فنا ای خدا شدیم و هنوز

برای ما دل این ناخدا نمی‌سوزد

ز تندباد حوادث ز بس که شد خاموش

چراغ عمر من بی‌نوا نمی‌سوزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۳سر و کارِ من اگر با تو دل‌آزار نبود
  2. شمارهٔ ۱۲۴آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه می‌کند
  3. شمارهٔ ۱۲۵هر کس که به دل مهر تو مه‌پاره ندارد
  4. شمارهٔ ۱۲۶در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود
  5. شمارهٔ ۱۲۷حلقه زلفی که غیر تاب ندارد
  6. شمارهٔ ۱۲۸شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود
  7. شمارهٔ ۱۲۹آنان که از فراعنه توصیف می‌کنند
  8. شمارهٔ ۱۳۰شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگر
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.