پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴

باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد

که به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد

می‌رود غافل و خلقش ز پی و من به شگفت

کاین چه لیلی است که صد سلسله مجنون دارد

پای خم دست پی گردش ساغر بگشای

تا بدانی چه به سر گردش گردون دارد

شور شیرین نه همین تارک فرهاد شکافت

بلکه خسرو هم از آن پهلوی گلگون دارد

سرو خاک ره آن رند که با دست تهی

سطوت قارنی و ثروت قارون دارد

چشم فتان تو نازم که به هر گوشه هزار

چون منِ گوشه‌نشین واله و مفتون دارد

خواری و زاری و آوارگی و دربه‌دری

این همه فرخی از اختر وارون دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶هر شرارت در جهان فرزند آدم می‌کند
  2. شمارهٔ ۱۰۷عمری‌ست کز جگر، مژه خوناب می‌خورد
  3. شمارهٔ ۱۰۸آنچه را با کارگر سرمایه‌داری می‌کند
  4. شمارهٔ ۱۰۹گر از دو روز عمر مرا یک نفس بماند
  5. شمارهٔ ۱۱۰توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
  6. شمارهٔ ۱۱۱آنکه از آرا خریدن مَسنَدِ عالی بگیرد
  7. شمارهٔ ۱۱۲باز طوفان بلا لجهٔ خون می‌خواهد
  8. شمارهٔ ۱۱۳رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.