پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبود

هر خمی منزل جمعی دل دیوانه نبود

تیشه بر سر زد فرهاد و چو شیرین جان داد

دیگران را مگر این همت مردانه نبود

گر به کنج دل من غیر غمت راه نیافت

جای آن گنج جز این خانه ویرانه نبود

جذبه عشق مرا برد به جایی که ز وصل

فرق بین فرق و محرم و بیگانه نبود

خرم آن شب که ز پیمانه چو پیمان بستی

شاهد ما و تو جز شاهد پیمانه نبود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳آن دسته که سرگشته سودای جنونند
  2. شمارهٔ ۱۰۴باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد
  3. شمارهٔ ۱۰۵میْ‌پرستانی که از دور فلک آزرده‌اند
  4. شمارهٔ ۱۰۶هر شرارت در جهان فرزند آدم می‌کند
  5. شمارهٔ ۱۰۷عمری‌ست کز جگر، مژه خوناب می‌خورد
  6. شمارهٔ ۱۰۸آنچه را با کارگر سرمایه‌داری می‌کند
  7. شمارهٔ ۱۰۹گر از دو روز عمر مرا یک نفس بماند
  8. شمارهٔ ۱۱۰توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.